|
منوي اصلي
پست الکترونيک آرشيو مطالب آرشيو مطالب
جستجو
پيوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرزمین آرزوها
خاطرات-دل نوشته ساعت 30/5 غروب 8/8/88
ارام و بی صدا قدم می زند که کسی صدای قدم هایش را نشنود ا.شک از گوشه ی چشمانش سرازیر است.از وزش باد تند بر صورتش گونه هایش صورتی شده.گویی از چیزی خجالت کشیده.شالش را نا مرتب بر سرش نهاده و با کفش های کهنه اش در ان غروب تاریک .تنها قدم بر میدارد.تردیدی تمام وجودش را فراگرفته گویی نمی داند چه سرنوشتی انتظارش را می کشد.دستهایش را در جیبش می فشرد شاید کمی گرم تر شوند .اشک ها امانش را بریده اند و مانند رگبار بهاری بر چهره ی شاداب دیروز .اما غمگین امروزش جاریست.از دور اتوبوسی را میبیند نمیداند خیالاتی شده یا واقعیت دارد به طرف خیابان میدود دستهایش را تکان میدهد تا شاید مفری برای چند لحظه پیدا کند تا از هجمه ی باد و باران پاییزی خلاصی یابد.
اینک اتوبوس جلوی پاهایش ایستاده و با لبخندی سرد سوار می شود. روبه رویم مینشیند و به چشمانم نگاه میکند .نگاهم به نگاهش گره میخورد و من در میابم که غمگین است.چشمهای پر اشکش را برمیگرداند که بیش از این راز چشم غمناکش فاش نشود.به دستهایش مینگرم دستهای پینه بسته و زحمت کشیده ای دارد .شالش را بر سرش مرتب می کند و باز چشمها به هم خیره میشوند .لبخندی میزنم .بقض هایش را فرو می خورد و لب به سخن می گشاید. در مورد ارث می پرسد .تقسیم ارث ۱۰ میلیونی به ۸ قسمت.می گویم تقریبا سهم هر نفر ۱ میلیون .اهی از اعماق سینه میکشد و خاموش میشود .کمی سکوت و باز سخن میگوید .شوهرم چهار سال بیمار بود .هرچه دارایی اش بود خرج درمانش کردیم .خانه و کاشانه خود را فروختیم .به او گفتم وصیت کن زیر بار نرفت از مرگ می ترسید.بعد از او هم که اواره شدم.من چهار فرزند دارم ۲ پسرو ۲ دختر با سهم من میشود ۵ قسمت .زن سابقش هم ۱پسر و ۱ دختر دارد سهم انها میشود ۳ قسمت.شش ماه است که کارم رفت و برگشت به دادگاه شده و برای تقسیم ان هیچ اقدامی صورت نگرفته . غمگین و افسرده به فکر فردای فرزندانش است .او که زن خاندار و کم سواد دیروز بوده.دیگر نان اوره خانه پنج نفره شان شده است.بی هیچ سرپناه و کمکی.از شیشه به بیرون نگاه میکنم.باران بر زمین سرازیر شده و با حرکت چرخ ماشین ها به هوا پرتاب میشود و صحنه ی زیبایی را رقم میزند .باران تند پاییزی کم کم بند امده و باد سرد هم فروکش کرده .انگار موقعیت برای بی چتر و سرپناه در خیابا ن قدم زدن فراهم شده .... با صدای بوق اتومبیل کناری به خود میایم.او رفته است. |+| نوشته شده توسط طیبه در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 11:17
پیغام
چون درختي در صميم سرد و بي ابر زمستاني اخوان ثالث |+| نوشته شده توسط طیبه در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 13:31
اخوان ثالث
چون درختي در صميم سرد و بي ابر زمستاني |+| نوشته شده توسط طیبه در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 20:24
چون درختي در صميم سرد و بي ابر زمستاني |+| نوشته شده توسط طیبه در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 20:24
اندوه
نه چراغ چشم گرگي پير
این شعر و شعر قبلی اثر شاعر معاصر،مهدی اخوان ثالث است. |+| نوشته شده توسط طیبه در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 0:49
فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز |+| نوشته شده توسط طیبه در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 0:46
زنده کردن خاطرات
من و نسرین همینطور که قدم میزنیم ،غرق حرف زدن هستیم.یادم نمی یاد تا حالا شده باشه که حرف
کم بیاریم.داریم به سمت دبیرستانی میریم که اونجا درس خوندیم،میخوایم بریم مدرک دیپلم مونو بگیریم.هر چقدر نزدیکتر میشیم،یک نوع خجالت همراه با اضطراب وجودمو پر می کنه،حالا داریم از در مدرسه میریم تو،سر و صدای بچه ها گوشمو ازار میده.درست روبه روی در مدرسه درخت کاج،بلند و پیر حیاط مدرسه توجه منو به خودش جلب میکنه،انگار اونم منو میشناسه و نگام میکنه،یادش بخیر با نسرین و شهرزاد میومدیم میشستیم رو نیمکت کناره کاج،باهم حرف میزدیم و می خندیدیم .یادم یه روز که من سر منبر رفته بودم م برای نسرین و شهرزاد نطق می کردم ،یدفعه نمیدونم کبوتره از کجا پیداش شده بودو رو مقنعه من خودشو تخلیه کرد،یادش بخیر،اون روز من با یه جیغ بنفش به طرف دستشویی دویدمو مقنعم تو دستم از بچه ها کمک می خواستم،اونا هم کلی بهم خندیده بودن.شهرزاد حالا دانشجو بود و دیگه بعد از قبولی دانشگاه خبری ازش نداشتم،یه بارم که زنگ زده بودم خونشون،پدرش با یه لحنه خشن گفته بود شهرزاد خونه نیست،منم دیگه جرات نکرده بودم زنگ بزنم.بچه ها یه گوشه حیاط دارند فوتبال بازی می کنند ،اون وقتها ما هم خیلی تو این حیاط فوتبال بازی کردیم،هر جایی رو که نگاه میکنم خاطراتم برام زنده میشه،خاطرات زیبای من در دوران سه ساله ی دبیرستان،از پله ها بالا میریم وارد سالن میشیم ،یه لحظه نگاهم می افته به پاگرد،یه روز میخواستم کاره خیر کنم و به خدمتکاره مدرسه کمک ناچیزی بکنم ،قرار بود یه نیمکتو از طبقه اول به طبقه سوم ببرم و بزارم تو یه کلاس،زود نیمکتو گرفتمو راه افتادم ،سه چهارتا پله رفتم بالا رسیدم به پاگرد ،تا اومدم بپیچم پام سر خوردو افتادم،نیمکت هم افتاد روم،چقدر اون روز گریه کردم.اومدم ثواب کنم ،کباب شدم.وارد دبیر خونه میشیم ،مدیر داره با چند تا دبیر صحبت میکنه،صبر میکنیم حرفاشون تموم بشه.سلام میکنیم،با رویی گشاده جوابمونو میده و احوالپرسی میکنه،بعد از چند دقیقه مکث، نسرین میگه برا چی اومدیم،مدیرم با لبخند بهمون میگه باید مادراتون باشن که دیپلمو بهتون بدیم،ما هم که اصلا به ذهنمون خطور نمی کرد که بازم باید مادر باشه تا مدرک دیپلمو بدن ،تشکر میکنیم و دست از پا دراز تر برمیگردیم،برخلاف نیم ساعت قبل که وارد مدرسه شدیم،حالا داریم بر میگردیم،امروز ،روز "زنده کردن خاطراتم"بود |+| نوشته شده توسط طیبه در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 0:21
هزاران خورشید تابان
حساب مه جبینان لب بامش،که می داند؟ دو صد خورشید رو افتاده در هر پای دیوارش
خورشید تابان اثر خالد حسینی،نویسنده بادبادکباز،داستان این کتاب،داستان دو زن از خاک افغانستان است.دوزن به نام ،لیلا و مریم،دو زن رنجدیده در یک جامعه مرد سالار ،در جامعه افغانستان،افغانستانی که محل تاراج اقوام گوناگونی بوده ،محل تاراج گروه های افراطی ،که خون مردم زیادی در این بین بی گناه ریخته شده. در حین خوندن این کتاب،تک مصرعی از ذهنم می گذشت،تک مصرعی که نمی دونم کجا شنیدمش،شاعرش کیست و مصرع دومش چیست."برای هر وجب خاکی از این ملک چه بسیارند ان سرها که رفته" در این کتاب شخصیت های بی شماری وجود دارد که در تعامل با شخصیت های اصلی ،رنگ سیاه و سفید به خود می گیرند و در پی بردن به زوایای رفتاری شخصیت های اصلی،به خواننده کمک می کنند. ملا فیض الله،ننه،جلیل،زنهای جلیل،طارق،رشید،عزیزه، زلمای،حکمت،فریبا،گیتی،حسینه و حتی احمد و نور. مریم نماد:یک زن مطیع و فرمانبر در یک جامعه سنتی و مرد سالار،مطیع تقدیر و حکم شوهرش،مریم سرشار از عدم اعتماد به نفس است. لیلا :نماد یک زن متجدد ،امروزی و باسواد و پایدار. رشید:یک مرد هوسران و نمود واقعی مردی با افکار جاهلی نسبت به زن،او یک دیکتاتور است و به زن فقط به عنوان یک وسیله برای لذت جویی و براوردن خواسته هایش مینگرد. و...
امیدوارم این شاهکار خالد حسینی را بخوانید و داستان را با خواندن ان بفهمید.چند جمله در این کتاب برای من خیلی عبرت اموز بود،دلم نیومد اونا رو ننویسم.تو یه جایی از کتاب ننه مریم و نصیحت می کنه و میگه:"انگشت اتهام مردها مثل عقربه های قطب نما که مدام به شمال است،همیشه رو به یک زن می رود ،همیشه این یادت باشد،مریم." یا وقتی فریبا ،لیلا را نصیحت می کند:"حیثیت یک دختر ،مخصوصا اگر دختر خوشگلی باشد.چیز حساسی است لیلا،مثل یک مرغ مینا در دست های تو،اگر یک لحظه شل بگیری در می رود" به هر حال،در جامعه های مرد سالار مثل افغانستان و به نوعی جامعه ما ،ایران.همیشه زنان مورد اتهام قرار می گیرند و بی ابرو میشوند ولی مردان که هیچ مانع لذت جویی برای خود نمیبینند ،به هوسرانی های خود ادامه داده و همیشه زنان را مقصر میدانند. در پایان به قول ملا فیض الله: به راستی که او اسمان و زمین را افرید.اوست که شب را می کاهد و بر روز می افزاید و از روز می کاهد و به شب می افزاید.اوست خورشید و ماه را مسخر خود گردانیده و هریک را در مدار خود قرار داده است،همانا اوست قادر و بخشنده ی متعال.
|+| نوشته شده توسط طیبه در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 0:18
درد و دل
تابستان امسال برام طور دیگهای شروع شد
راجع به وقایعی که افتاده فقط میتونم سکوت کنم
|+| نوشته شده توسط طیبه در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 21:9
عید شما مبارک |+| نوشته شده توسط طیبه در یکشنبه دوم فروردین 1388 ساعت 13:53
|